حکمت...   

گنجشک به خدا گفت گفت :

لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگیم ،پناه بی کسی ا م ،طوفان تو آنرا از من گرفت، کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟؟

خدا گفت ماری در راه لانه ات بود،تو خواب بودی، باد راگفتم لانه ات را واژگون کند ،آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم پرداختی...

  

 
   يه قصه غم انگيز   

ديگه يواش يواش داشت قبول ميکرد که مادرش داره بار و بنديل خودش را مي بنده و برای هميشه از کنارش ميره.

با ديدگان پر از اشک و دلي مالامال از درد و اندوه، نگاههايش را به صورت زرد و تکيده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود.

انگاری مادرش ميخواست که نفس های آخر عمرش را روی همان تخت بده و از اين دنيای لعنتي برای هميشه خداحافظي کنه ...

پسر کوچولوی ۹ ساله به اين فکر ميکرد که بدون مادرش چي ميخواهد بکنه، ميترسيد که تنهای تنها بشه.

نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود، ديگه حتي قادر به گشودن چشمهايش هم نبود، دل پسر کوچولو به درد آمده بود، درونش داشت فرياد ميکشيد که مادر چشمهايت را باز کن، حتي برای يک لحظه هم که شده، من رو نگاه کن.

اشک گوله گوله از روی گونه هاش سر ميخوردند و روی دستش مي ريختند.

سنگيني دستهای مهربان پدرش را روی شانه هايش احساس ميکرد که به او ميگفت : پسرم بلند شو برو بيرون، پسر کوچولو دوست نداشت مادرش را در آن لحظات تلخ با دردی که از بيماری ميکشيد تنها بگذارد، گفت نه پدر دوست دارم پيش مادرم باشم ...

سنگيني خاصي در اتاق حکمراني ميکرد، مثل اينکه همه چيز عزا گرفته بودند.

حتي ماهي کوچولوی توی تنگ کنار پنجره هم ديگه مثل هميشه سرحال نبود.

پسر کوچولو ديدگانش رو به صورت مادرش دوخته بود و يک لحظه از صورت مادرش برنمي داشت.

يهو متوجه لبان مادرش شد که ميخواست مهر سکوت را بشکند شد، با صدای خيلي ضعيف که به زور ميشد فهميد ميگفت :

آقا کوچولو بيا يه بوس به مامان بده، پسر کوچولو از خوشحالي ندونست چطوری خودش را توی بغل مادرش رها کرد، چنان مادرش را ميبوسيد و ميبويد مثل اينکه سالهاست که او را نديده، مثل اينکه بهترين هديه دنيا را بهش داده بودند...

اشکهايش با اشکهای مادرش به هم گره ميخوردند، نميدانست که اين اشکها، اشکهای شادی نوازش مادر هست و يا غمي که بيماری مادر در دل کوچولوی او بجا گذاشته بود مادرش دستهايش را تا نزديکهای صورت او بلند کرد ولي نيمه های راه متوقف شد!

پشيمون نشده بود ولي ديگر قادر نبود بيشتر از اون بلند کنه.

يهو اين فکر به ذهن پسر کوچولو خطور کرد که مبادا سنگيني من باعث بشه نفس مادر بره و ديگه بر نگرده به خاطر اين سريعا خودش را از بغل مادرش بيرون کشيد.

قطره های اشک را روی صورت معصوم مادرش مي ديد که سر ميخوردند و توی بالش غرق ميشدند...

پسر کوچولو دوباره از جايش بلند شد و ايندفعه بطرف پاهای خسته و بي رمق مادرش که از گوشه پتو بيرون بود رفت ، خم شد و پاهايش رو بوسيد.

مادرش ايندفعه با صدای بلند گريه ميکرد مثل اينکه تمام قوايش را صرف اينکار کرده بود با صدای خيلي لرزان پسر کوچولو را به خواهر بزرگش که فقط ۱۶ سال داشت مي سپرد و فقط بعد از تنها چند ساعت پسر کوچولو را برای هميشه تنها گذاشت...

 
   شکسته دل   

شيشه اي مي شكند

يك نفر مي پرسد:

چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد:

شايد اين رفع بلاست.

يك نفر زمزمه كرد:

باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. 

شيشه ي پنجره را زود شكست.

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، 

عابري خنده كنان مي آمد

تكه اي از آن را برمي داشت 

مرهمي بر دل تنگم مي شد.

اما امشب ديدم

هيچ كس، هيچ نگفت، غصه ام را نشنيد.

از خودم مي پرسم: 

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما، 

هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

 
   وصيت نامه   

اي کساني که مأمور دفن من هستيدمرا در تابوت سياهي

بگذاريد تا همه بدانند سياه بخت بوده ام

دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم.

موهايم را آشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم

کشيده نشده است.

چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار ازدنيارفته

ام

بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد آب

شودو به جاي مادرم برايم گريه کند.

دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگترين فريادم

سکوت بوده است.

بر سنگ مزارم بنويسيد:

که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش...

او زاده غم بود و زغم هاي جهان گشته فراموش

آنان که مرگ را باور ندارند،زندگی شان را فقط در

"زنده بودن"تعریف کرده اند...

 
   يک فرشته کوچک   

مطب دکتر به شدت به صدا درآمد

دکتر گفت در را شکستی! بيا تو

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود

به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم!

و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد :

التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است

دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری،

من برای ويزيت به خانه کسی نميروم

دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد!

و اشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود

دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد،

جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود

دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص،

تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد

او تمام شب را بر بالين زن ماند،

تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد

زن به سختی چشمانش را باز کرد

و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد

دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی!

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال

است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد

پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد

اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا

 

 
   يكي بود يكي نبود...   

یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند حرف راست یه قصه بود

يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا

یکی رفت چه بی وفا با دورنگی آشنا

نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند

اونکه موند ریشه  پوسوند دلشو غصه سوزوند

با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا

قصه ها به سر رسید

اونکه موند یه قصه ساخت

اما هی هستی شو باخت

گم شدش تو قصه ها  توی شهر عاشقا

اون به عشقش نرسيد هيشكي خوابشو نديد

 گل يادش رو نچيد

 

 
   عشق!!!؟   

آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه

اگه حتي به دو بار كشيد اون عشق نيست

آدم وقتي عاشق شد  حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره 

اگه اين كارو كرد اون عشق نيست

آدم وقتي عاشق شد  چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه 

اگه نشد اون عشق نيست

 آدم وقتي عاشق شد  فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد

اگه غير از اين بود اون عشق نيست

آدم وقتي عاشق شد  يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره  

اگه غير از اين شد  اون عشق نيست